۲۷ دی ۱۳۹۹
دل نوشته مجله فرهنگ و هنر ایران دخت

کسی به مادرم نگفت که، محسن شهید شده است!

کسی به مادرم نگفت که، محسن شهید شده است! ، دل نوشته  ، کسی به مادرم نگفت که، محسن شهید شده است! ، دل نوشته  ، کسی به مادرم نگفت که، محسن شهید شده است! ، دل نوشته  ، کسی به مادرم نگفت که، محسن شهید شده است! ، دل نوشته  ، کسی به مادرم نگفت که، محسن شهید شده است! ، دل نوشته ، داستان نویسی ، دفاع مقدس ، شهادت ، شهید ، مادر شهید ، دل نوشته ، داستان نویسی ، دفاع مقدس ، شهادت ، شهید ، مادر شهید ، 

کسی به مادرم نگفت که، محسن شهید شده است! ، دل نوشته  ، کسی به مادرم نگفت که، محسن شهید شده است!  دل نوشته ، داستان نویسی ، دفاع مقدس ، شهادت ، شهید ، مادر شهید ، دل نوشته ، داستان نویسی ، دفاع مقدس ، شهادت ، شهید ، مادر شهید ، 

 

کسی به مادرم نگفت که، محسن شهید شده است!

دو ماهی بود از پایگاه امیدیه به شیراز بازگشته بودم، چهار سال سخت ابتدای جنگ آنجا بودم با سختی ها و کاستی های فراوان که دو سال همسرم همراهم نبود و وقتی توانستم منتقلش کنم که دخترم شیراز نزد زنده یاد مادر همسرم بود و پسرم ابتدا در خرم آباد و بعد نجف آباد نزد مادرم و بعد که برگشتم شیراز همسرم را با دستور قرون وسطائی وزیر نفت منتقل نمی کردند که حال همچون یهودیان آواره زمان جنگ بین‌الملل هر کدام از اعضا خانواده ام در اوائل زندگی مشترک جائی بودند و برای من عاطفی، زندگی توام و همراه با تلخی بود و فراق و دوری از همه عزیزانم، باجناق عزیزی دارم از نیکان روزگار.

ایراندخت

جهانگیر کارشناس محیط زیست بود و برای سمیناری دوهفته ای ماموریت تهران می رفت و مغازه کوچک لوازم گازی داشت. پشت پارک آزادی شیراز، به او گفتم بعدازظهرها می آیم و درب مغازه ات را باز می کنم تا برگردی و خودم هم ساکن منزل زنده یاد پدر همسرم بودم که خانه سازمانی دریافتی را مشغول تعمیرش بودم و نزدیک مغازه باجناق، دو سه روزی عصر ها می رفتم که غروب ششم آبان سال شصت و سه حدود هفت و نیم پدرم زنگ زد، بعلت نبودن کابل آزاد تلفن در منازل سازمانی پدرم هفته‌ای یک بار با حضور در تلفن خانه با اداره ام تماس می گرفت و از حال هم مطلع می شدیم.

ایراندخت

او شماره باجناقم را نداشت پنداری صدایش لرزان و نحیف از ته چاهی می آمد در حالی که متعجب بودم سریع گفت تلفن منزل پدر همسرت را گرفتم و آنجا این شماره را داده‌اند. او عادت داشت و دارد که در تماس تلفنی تک به تک اعضا خانواده و فامیل و دوستان را با نام بردن احوالپرسی می کند. با دو جمله خسته و بریده بریده احوالی گرفت و خاموش شد. گفتم آقا حالت خوب نیست، گفت شدید سرما خورده ام، گفتم چرا با این حالت آمدی تلفن خانه، دلم شور میزد، گفت دلتنگتان بودم و بغض کرد و باز خاموش شد.

ایراندخت

سعی می کردم پاسخی دریافت کنم که ناگهان گفت الان از بیمارستان نجف آباد می آیم، با تعجب گفتم بیمارستان ؟! ادامه داد رفته بودم ملاقات محسن، دلم ناگهان هوری ریخت پائین، گفتم محسن؟! گفت چیزی نیست یک ترکش اندازه یک عدس خورده به پائین پایش، نزدیک شست پایش، می دانستم آدرس غلط می دهد.

 

یک هفته ای بود که صبح چشم از خواب باز می کردم دلم آنقدر بد شور میزد که پنداری بسته ای تیغ ژیلت را به جگرم می کشیدند، رئیس خوب و انسانی داشتم جناب شریعت زاده به او می گفتم، می گفت جناب بهارلوئی همه اینگونه هستند و استرس دارند، می گفتم که این دلشوره از بیداری تا خواب حتی لحظه ای رهایم نمی کند حتی اگر نیمه شب بلند شوم آب بخورم اول این دلشوره شروع می شود که بعد ها فهمیدم این دلشوره حس ششم بود از لحظه شهادت محسن تا تلفن پدرم که هشت روز می گذشت. به محض کلمه ترکش و محسن زدم زیر گریه، شدید گریه میکردم، پدرم خاموش بود، در میان گریه گفتم همین الان حرکت می کنم و می آیم، گفت بابا بیا، تلفن را قطع کردم چند دقیقه گریه کردم که مسعود برادر کوچکتر از محسن که آن سال بعد از بازگشایی دانشگاه ها پس از انقلاب فرهنگی، ترم اول دانشگاه شیراز بود.

ایراندخت

گفت داداش چرا گریه می کنی؟ تا نیمه نگفته او هم بی تابی و گریه می کرد، همبازی محسن بود، چند دقیقه ای گذشت غلامرضا پسرعموم آمد. او ستوان یکم پلیس بود. او هم در گریه همراهی می کرد که مختصر بگویم از تلفن پدرم تا حرکت از شیراز سی دقیقه طول کشید. من و مسعود و غلامرضا و ایرج عمو زاده دیگری که خواهرش همسر پسرعموم بود، در راه گریه می کردیم و گاه دلداری که شاید واقعا ترکش در پا باشد و مسئله مهمی نباشد.

 

ولی ته دلم تلفن نابهنگام پدرم و موافقتش برای اینکه سریع بروم پیش آنها، خبر از مصیبت تلخی می داد. حدود ساعت سه نیمه شب رسیدیم ابتدای نجف آباد، پدرم آن موقع در خرم آباد کار می کرد و در تلفن یادم رفت از پدرم سئوال کنم که کجاست؟ خرم آباد و یا نجف آباد؟ به بچه ها گفتم اگر پدرم خانه نباشد، ورود چهار نفری ما در نیمه شب موجب هراس مادرم می شود.

ایراندخت

بهتر است برویم منزل خاله شوکت که منزل آنها تقریبا پانصد متری منزل پدرم بود. مستقیم رفتیم و زنگ زدیم ساعت سه بود، زنده یاد عمو باقر شوهر خاله ام آمد درب را باز کرد. خاله که هراسان شده بود آمده بود در بهار خواب و با تعجب و حیرت نگاه می کرد. داشتیم با عمو دیده بوسی می کردیم، خاله ام بر خلاف مهربانی بی پایان قبلی اش هراسان حمله کرد و می گفت برای چی آمدید؟ چرا آمدید؟ شدیداً ترسیده بود، پسرخاله ام زنده یاد صفر (یوسف) سرباز بود و در جبهه جنوب، محسن برادرم هم قرار بود داماد خاله ام بشود و در جنوب جبهه شرهانی بود.

 

نگران خاله بودم توضیح دادم که عازم ماموریت تهران به اتفاق غلامرضا هستم و مسعود و ایرج هم فرصت کرده بیایند و سری بزنند. باور نداشت، گفتم نگران مادرم بودم و از ترس واکنش او اینجا آمده ایم و شما که بدتر کردی حالا اگر می خواهی، می رویم ما را بداخل بردند، خاله ام آمد دقیقا کنارم نشست و شروع کرد مرا قسم دادن که راستش را بگو و من دروغ قبلی را تکرار می کردم.

ایراندخت

مرتب حال محسن را جویا می شد و بعد حال صفر و باز مجدد سوال پیچم می کرد و حال محسن و صفر را می پرسید. عروس خاله ام چای و میوه آورد و حدود یک ساعتی که نشسته بودیم از خاله ام احوال پدرم را گرفتم، گفتم اینجاست یا خرم آباد؟ گفت اینجاست و دیشب تا یازده شب آنجا بودیم و حال بابا و مامانت هم خوب خوب است، گفتم پدرم سرما خوردگی، ناراحتی نداشت؟ گفت نه خوب خوبند.

 

چهار نفری نگاهی بهم کردیم و با صدای بلند خندیدیم. خاله ام گفت چی شد چرا اینطوری ناگهان خندیدید؟ گفتم خوشحال شدیم که پدرم هست و به بچه ها گفتم برویم منزل پدرم، خاله اصرار که همین جا بخوابید و من گفتم چون صبح عازم تهرانم بهتر است چند ساعتی نزد آنها باشم و رفتیم منزل پدرم. توی خیابان دور زدم که ماشین را ببرم جلوی در برای وارد شدن بخانه، پدرم توی حیاط بود با صدای ماشین درب را باز کرد.

ایراندخت

مادرم هم دوید داخل حیاط، ورودی درب پشت فرمان بودم که پدرم سرش را از شیشه وارد ماشین کرد و با دیده بوسی توی گوشم گفت به مادرت بگو جریان بیژن است و دادگاه او را احضار کرده. بیژن برادر بعد من پنجاه و هفت، هشت دیپلم گرفت و سربازی در زاهدان و خاش و بلبشوئی اوضاع انضباطی ارتش، نماینده سربازان دیپلمه بوده و برای حق و حقوق آنها سخنرانی و درگیری با رده های فرماندهی، سه سال بعد از پایان سربازی دادگاه انقلاب زاهدان او را احضار و بررسی اینکه او جزء گروه های سیاسی هست یا نه، و این بود که پدرم بمن گفت بگو دادگاه مجددا بیژن را احضار کرده.

 

در دلم آشوب شد ، شدیدا نگران شدم ، فهمیدم اتفاقی افتاده و مادرم که مشغول دیده بوسی با برادرم و عمو زاده ها بود در آن تاریکی زیر چشمی دیده بود و میگفت پدرت توی گوشت چیزی گفت و منکر شدم و رفتیم داخل منزل، نگاه چشم های پدرم کردم دیدم قرمز و مثل گنجشک سر کنده ای چشم هایش دو دو میزند.

ایراندخت

بعد دو دقیقه ای پدرم رفت داخل حیاط دستشوئی، مادرم گفت فکر کنم قند پدرت رفته بالا و دیشب از سر شب تا حالا بیش از صد دفعه رفته دستشوئی، من میدانستم پدرم قند خون ندارد. او میرفته دستشویی گریه می کرده و صورتش را می شسته و چند دقیقه می آمده داخل خانه و مجدد تکرار می کرده. ترس و تشویش یک واقعه شوم بدنم را به لرزه انداخته بود. از موهای سرم تا انگشتان پا می لرزید، تشنج عصبی کرده بودم، مادرم گفت چه شد؟ خوب بودی و رفت دو سه پتو و لحاف آورد و مرا پیچید داخل آنها، ولی تشنج را دوا نمی کرد به مادرم گفتم می روم و یک دوش آبگرم می گیرم شاید بهتر شوم.

 

به بهانه دوش، رفتم و زیر دوش بی نهایت گریه می کردم ، یک ساعتی ماندم و بیرون آمدم، پدرم گفت، گفته اند ساعت شش و نیم صبح بیائید مسجد محل و اگر آنجا نبودند، بسیج نجف آباد و اگر نبودند به دادگاه مراجعه کنید و آدرس پرتی که می دانستم نشانی غلط و گمراه کننده است. شش و نیم رفتیم مسجد، درب مسجد قفل بود. رفتیم مرکز شهر سر چهار راهی و هر کدام به سمتی جهت آدرس بسیج، مغازه ها یکی یکی داشت باز می شد. از سمتی که غلامرضا رفته بود و یک چهار صد متری دور تر از ما صدا کرد سوار شوید بیائید داخل این خیابان، پدرم دیگه طاقت نیآورد و زد زیر گریه و گفت محسن شهید شده ، همگی ضجه میزدیم.

ایراندخت

تعدادی مغازه دار دورمان جمع شدند و آب آوردند، آدرس بنیاد شهید را پرسیدیم و رفتیم بنیاد ساعت هفت و نیم بود و ما را راهنمایی کردند و گفتند دویست متر پائین تر بروید معراج شهدا. در بدو ورود جلوی درب به جوان کوسه ای برخوردیم که بعدا فهمیدیم رئیس معراج است، گفت امرتان؟ خودم را و قصدمان را توضیح دادم گفت کی میخواهید دفنش کنید، گفتم چی رو دفن کنیم باید شناسایی کنیم و به اتفاق ماشین من رفتیم شهدا نجف آباد که در منزل کوچکی در گورستان، سرد خانه آنجا بود.

ایراندخت

بشدت گریه می کردیم و آن مسئول گفت اگر گریه کنید شما را نمی برم پدرم از ماشین پیاده شد و زانوانش طاقت نیاورد و افتاد زمین، به مسعود و ایرج گفتم هوای آقا را داشته باشید و من و غلامرضا به اتفاق آن مرد رفتیم داخل حیاط سردخانه. بشدت گریه می کردیم. هشدار داد گریه نکنید تا درب را باز کنم با پسرعموم خودمان را جمع و جور کردیم. داخل سردخانه سه تابوت بود که اولی نام و مشخصات محسن و آدرس کامل منزل پدرم بود . امید داشتیم اشتباه باشد، دعا میکردم اشتباه باشد و یا خواب ، محسن صد و نود سانتی قد داشت، درب تابوت را که برداشت بدن شهید کامل تابوت را پر کرده بود ولی باز امید داشتیم تا بند کفن را که باز کرد دیدم آن رعنای رشید همچون فرشته ای به آرامی و معصوم خوابیده است.

ایراندخت

آن لحظه 9 روز از شهادتش می گذشت و در اثر خونریزی شدید شهید شده بود ولی پنداری همچون آدم زنده ای خواب است. من و غلامرضا داشتیم ضجه میزدیم، ما را به بیرون راهنمائی کرد. گریه کنان رفتیم سمت ماشین و پدرم روی زمین وا رفته بود و با التماس به من نگاه می کرد که بگویم نه محسن نیست ولی با اشاره سر تائید کردم که محسن است. صدای گریه امان شهدا را پر کرده بود، بر گشتیم معراج و بعد پیاده کردن آن فرد، پدرم گفت برویم منزل خاله ات و جریان را به او بگوئیم تا او برود و خبر را به مادر بدهد.

ایراندخت

رفتیم منزل خاله ، ساعت حدود ده صبح بود ، قبل آن خودمان را تکاندیم و صورتی شستیم، برای اینکه بیش از این مطول نشود، خاله هراسان عین برخورد شب ما را سئوال پیچ می کرد که چرا مجدد آنجا رفته ایم و من گفتم آمدم خداحافظی که می خواهیم برویم تهران. باور نمی کرد بین من و پدرم نشست و مرتب احوال محسن و صفر را می گرفت. القصه بعد از بیست دقیقه‌ای گفتم خاله یه مطلبی هست اصلاْ نگران نشو حقیقت اینکه ما بیمارستان بودیم و عیادت محسن که بقیه حرف را مهلت نداد و هر چه مو داشت و صورتش را کند و خونین کرد.

ایراندخت

من و بچه ها حریف نبودیم و در ضجه هایش که ما هم شدید گریه می کردیم، دستی را آزاد میکرد و به موی و صورتش چنگ میزد. دو سه بار از هوش رفت. آب رویش می پاشیدیم و همان چرخه تکرار می شد که عروس خاله ام با سینی چای آمد داخل هال دید همه ضجه میزنیم بنده خدا صحنه را که دید گفت نکنه پسر خاله محسن شهید شده که خاله ام او را نهیب زد دختر زبانت لال شود چه حرفی است میزنی که من استفاده کردم و گفتم خاله به عروست چیزی نگو ، محسن شهید شده است.

 

مجدداْ از هوش رفت ، او را هوش می آوردیم ضجه میزد و دستانش را رها میکرد و موی و صورتش را کاملاْ خونین کرده بود. تا پس از چندین تکرار به او گفتم خاله باید بیائی برویم و خبر را به خواهرت بدهی  ضجه میزد و امتناع که اگر بند از بندم جدا کنند چنین کاری نخواهم کرد. گفتیم خاله کسی در این شهر جز شما نداریم ، بهر حال قبول نکرد وقتی پدرم چنین دید گفت بابا این مسئولیت بعهده شماست برو منزل، الان ساعت یازده است در طول یک ساعت مادرت را آماده کن.

ایراندخت

ما همگی دوازده می آئیم آنجا، رفتم مادرم هراسان در را باز کرد سئوال پیچم می کرد چه خبر گفتم من پای و کمرم درد می کرد آمدم منزل ، آقام اینا در دادگاه در نوبتند تا وضع بیژن را پی جور شوند. سریع یک چائی به من داد و رفت آشپزخانه و خودش را با ظرف ها مشغول می کرد و شعر بابا طاهر می خواند و آرام گریه می کرد. برای اینکه او را توی اطاق بیاورم گفتم مادر یک مسکن بده بمن پایم خیلی درد می کند. سریع قرص و یک لیوان آب آورد و رفت مشغول کار و خواندن و گریه شد. به نوعی از من فرار می کرد هی ساعت نگاه می کردم شده بود تقریبا یازده و نیم.

ایراندخت

تنها فکری که به نظرم رسید که رها نکند برود گفتم مادر پاهایم هم درد می کند و هم غش می رود اگر پماد داری بیار بزن به پایم، من در عمرم چنین درخواستی از مادرم نداشته ام ولی چاره نبود، پماد آورد ، پائین پایم نشست و مشغول زدن پماد شد و هی از وضع بیژن سئوال میکرد ، گاهی هم احوال محسن و صفر را می گرفت و منهم جواب هائی می دادم و او در میانه میخواند و آرام گریه می کرد.

 

ساعت دوازده دقیقه به دوازده بود، گفتم مادر یه چیزی میخواهم بگویم ، او آماده خبر بود ، عمیق نگاهم میکرد ، دنبال جواب از چشم هایم بود ، گفتم الان از بیمارستان می آیم ، رفته بودم عیادت محسن، آرام نگاه و گوش می کرد گفتم یه ترکش اندازه ته سوزن ته گرد خورده به شست محسن، نمی توانم آن گریه را که فکر می کردی در انتها دیگر نخواهد توانست نفس را ادامه دهد وصف کنم ، نه قلم من و نه نقاش یک تصویر گر و نه فیلم یک فیلم ساز نمی تواند آن صحنه را باز آفرینی کند، سرش پائین بود و از گریه ریسه می رفت. منهم بیصدا گریه می کردم. ساعت دوازده درب خانه بازشد. من تکیه داده بودم و پایم دراز کش در دستان مادرم و همراه با آن گریه پایم را پماد مالی می کرد.

ایراندخت

پدرم و زنده یاد عمو باقر و خاله ام و ده پانزده فامیل و همسایه همراه در سکوت مطلق دور اطاق نشستند ، او وجود و حضور هیچکس را حس نمی کرد، از عمق جان آرام گریه می کرد و من نگران حالش که یک دفعه قلبش از طپش نایستد، او همان طور که گریه می کرد ، به سخن آمد. گفت محسن ترکش نخورده، محسن شهید شده است و همزمان اطاق از صدای گریه منفجر شد. کسی به او نگفت. او به عنوان یک مادر دلسوخته ، حس ششمش اوضاع را رصد می کرد. من با گفته او پنداری یک عالمه فشار از دوشم کنار رفت .  هیچکس و هیچوقت کسی خبر را به مادرم نگفت. او خود میدانست، و این ارتباط چه تلخ و غمبار است و در وصف نمی آید.

 

ده ها بار این قصه را برای دیگران همراه با اندوه و گریه تعریف کرده ام ، و وقتی این نوشته را فی البداهه تایپ میکنم همان غم و گریه مرا همراهی می کند و این سال ها چه سخت گذشت ، سخت و اندوهبار / حسین بهارلوئی

مجله فرهنگ و هنر ایران دخت 

ایران دخت

 

، دل نوشته ، داستان نویسی ، دفاع مقدس ، ، دل نوشته ، داستان نویسی ، دفاع مقدس ،  ، دل نوشته ، داستان نویسی ، دفاع مقدس ،  ، دل نوشته ، داستان نویسی ، دفاع مقدس ،  ، دل نوشته ، داستان نویسی ، دفاع مقدس ،  ، دل نوشته ، داستان نویسی ، دفاع مقدس ،  ، دل نوشته ، داستان نویسی ، دفاع مقدس ،  ، دل نوشته ، داستان نویسی ، دفاع مقدس ،  ، دل نوشته ، داستان نویسی ، دفاع مقدس ،  ، دل نوشته  ، کسی به مادرم نگفت که، محسن شهید شده است! ، دل نوشته  ، کسی به مادرم نگفت که، محسن شهید شده است! ، دل نوشته  ، کسی به مادرم نگفت که، محسن شهید شده است! ،

ایراندخت

نوشته های مرتبط

کتاب وقتی عیسا خدا شد

هادی گراوندی

آشنایی با ساز تار

هادی گراوندی

آشنایی با زندگی نامه آلیسا میلانو

هادی گراوندی

یک دیدگاه

مدیر محتوا ۱۳۹۹-۰۹-۰۶ at ۱۰:۵۵ ق.ظ

سلام آقای بهارلوئی
دلنوشته شما در واقع به حق دلنوشته بود
بی تکلف لحظاتی بسیار پرغم و سنگین را بیان کرده اید.
از دست دادن یک عزیز در هر حال سخت و جانفرساست . اگر آن عزیز جوان باشد و شهید تحمل این فقدان سخت تر و جانگدازتر

طوری که پس از سی و شش سال بیانش همان داغ روز اول را تداعی می کند.

پاسخ

ارسال دیدگاه

dictum commodo accumsan Sed risus efficitur.