۲۹ مهر ۱۴۰۰
دل نوشته مجله فرهنگ و هنر ایران دخت

چای زندگیت را به موقع سر بکش

دلنوشته زیبا ، دلنوشته زیبا و دلنشین ، دلنوشته های زیبا و احساسی ، دلنوشته زیبا و کوتاه ، دلنوشته زیبا و جدید ، چای زندگیت را به موقع سر بکش ، دلنوشته زیبا ، دلنوشته زیبا و دلنشین ، دلنوشته های زیبا و احساسی ، دلنوشته زیبا و کوتاه ، دلنوشته زیبا و جدید ، چای زندگیت را به موقع سر بکش ،

دلنوشته زیبا ، دلنوشته زیبا و دلنشین ، دلنوشته های زیبا و احساسی ، دلنوشته زیبا و کوتاه ، دلنوشته زیبا و جدید ، چای زندگیت را به موقع سر بکش ، دلنوشته زیبا ، دلنوشته زیبا و دلنشین ، دلنوشته های زیبا و احساسی ، دلنوشته زیبا و کوتاه ، دلنوشته زیبا و جدید ، چای زندگیت را به موقع سر بکش ،

چای زندگیت را به موقع سر بکش…

وقتی نوجوان بودیم هر گاه می‌گفتند فلانی سی سالشه چقدر واسمون دور از ذهن و باور بود از نوجوانی تا بیست سالگی را خیلی دوست داشتیم و سر از پا نمی‌شناختیم کم کم اما که به سی نزدیک و نزدیکتر می‌شدیم گمان می‌کردیم که دارد دیر می‌شود هول هولکی به خانه بختی رفتیم که باید خودمان بلندش می‌کردیم.

وقتی سی ساله شدیم تازه فهمیدیم که چقدر از بیست سالگی زیباتر شده‌ایم. دلمان نمی‌خواست آینه را رها کنیم و گمان می‌کردیم سی سالگی بهترین سن ممکن است در تکاپویی همه سو نگر عاشقانه و مادرانه و دلبرانه با یار و همسر و کودکان خویش تند پا تر از زمان جست و خیز می‌کردیم و دلمان می‌خواست زمان همانجا بایستد سی را که در میکده زندگی به چهل رساندیم تازه فهمیدیم که شراب فهمیدنمان چه گوارا است.

انگار میزان اندیشه و باورمان میزان‌ترین زمان خود را تسخیر کرده است.

آه که من چقدر چهل سالگی را دوست داشتم همان سن و سالی که وقتی بیست ساله بودیم ما را از آن می‌هراسانیدند.

چهل هم گذشت به دروازه پنجاه که رسیدیم گفتیم چقدر حالا روزهایمان زیباتر و اندیشه مان جا گیر تر از همیشه است.

 

و با شکوهی بی مانند برای جهان و روزگاری که می‌رفت خود را برازنده ترین یافتیم چرا که هم توان جست و خیزمان بود و هم امکان لذت جستن از حاصل تلاش خویش به شصت که نزدیک شدیم اولش کمی ترسیدیم اما به سرعت باور کردیم که این زیباترین و مطمئن‌ترین ایستگاه زندگی است
غزل غزل زندگی را شانه کردیم و به گیسوانی که سپیدی موهایمان را در میان مش و رنگین کمان های زیبا و جذاب از پا در آوردیم به خودمان گفتیم چقدر این مکان زمانی دلرباست و اینجا درست همان جا و همان زمانی است که می جستیم.

من اکنون ایمان دارم که به هفتاد هم که برسیم ایمان می‌آوریم که هفتاد زیباترین

عدد آمده بر شناسنامه هاست و چون از هفت گاه زندگی گذر کردیم دیگر هیچ

هراسی در دل نخواهد بود که باورمند شربی مدام و سر بلند به گیسوان سپید و

اندیشه بلند خویش خواهیم بود.

زندگی را ورق بزن ، استکان چایی بریز و به شکرانهٔ نفس کشیدن و سلامتیت سربکش ،

مبادا زندگی را دست نخورده بگذاری…

پایان کار آدمی نه به رفتن یار است ونه تنهایی…

دورهٔ آدمی زمانی تمام می شود که دلش پیر شود..پس هوشیار باش وشاد …

برای دیدن:

ایران دخت 

 

نوشته های مرتبط

آشنایی با کتاب غرب دلگیر

هادی گراوندی

آشنایی با تاریخ هنر چین

هادی گراوندی

پیامک های پدر و مادرم

مدیر محتوا

ارسال دیدگاه

شانزده + یازده =